|
چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم دلم که تنگ ميشود براي چشم هاي تو و هي مرور ميکنم نگاه اول تو را اگر نمي رسد به من صداي چشم هاي تو تو تاکه پلک مي زني به سجده ميرود دلم به پيشگاه اعظم خداي چشم هاي تو شبي خراب مي شود حصارهاي فاصله و آب مي شود دلم به پاي چشم هاي تو آرش سپهری + نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387 23:5 توسط امین |
به ساعتم نگاه میکنم شبیه مردها سفید را سیاه میکنم شبیه مردها هزار دفعه توبه میکنم از این دروغ، نه و باز هم گناه میکنم شبیه مردها دروغ دلشکسته را که تکهتکه میشود دوباره روبهراه میکنم شبیه مردها اگرچه خسته میشوم ولی به ردّ پای تو هنوز هم نگاه میکنم شبیه مردها تو میرسی و جان گرفته ریشهام، به جان من نگو که اشتباه میکنم شبیه مردها! + نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 23:35 توسط امین |
سلام دوستان خوبم. تو اين پست گلستان سعدي رو براتون گذاشتم. البته با پسوند پی دی اف.
میتونید از لینک زیر دانلودش کنید.راستي نظر فراموش نشه. ((اگه استقبال کنید کلی کتاب جالب دیگه هم براتون میزارم)) + نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 11:57 توسط امین |
گر من از عشق غزالى غزلى ساخته ام استاد شهريار + نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 11:6 توسط امین |
علي ملامحمدي عبور عابر بيدار ممنوع حكايت ها ز مور و مار ممنوع صداي كركسان در باغ پيچيد حضور هر گل بي خار ممنوع شنيدم از كسي چون مار بي رنگ نشستن پشت هر ديوار ممنوع مهي آمد به روي مه به تندي نگاه هرزه ي بيمار ممنوع قناري از كلاس اخراج گرديد از اين پس واژه ي گيتار ممنوع هواي تازه اي را آرزو كرد هوس هاي سياه تار ممنوع ره رود روان بستيم با سد كه با درياي غم ديدار ممنوع خراب آباد دل تنهاي تنها رهايي از دل آوار ممنوع + نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 10:25 توسط امین |
از بس كه ببستم و شكستم توبه
فرياد كند همي ز دستم توبه ديروز به توبه اي شكست ساغر امروز به ساغري شكستم توبه --------------------- چون مي نخوري طعنه مزن مستان را بنياد مكن تو حيله و دستان را هي غَرّه به آن مشو كه مي مي نخوري صد لقمه خوري كه مي غلام است آنرا شعر دوم از خيام اولي رو نميدونم!!! + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 6:36 توسط امین |
((خانه ي دوست كجاست؟))درفلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد. رهگذر شاخه ي نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد وبه انگشت نشان داد سپيداري و گفت: ((نرسيده به درخت،كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است و در ان عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است. مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر مي آرد. پس به سمت گل تنهايي مي پيچي دو قدم مانده به گل، پاي فواره ي جاويد اساطير زمين مي ماني و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد. در صميميت سيال فضا،خش خشي مي شنوي. كودكي مي بيني رفته از كاج بلندي بالا،جوجه بردارد از لانه ي نور واز او مي پرسي خانه ي دوست كجاست.)) سهراب سپهري + نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387 14:45 توسط امین |
شهـــــــــر من غربت ديارم بي کسي اندکــــــــي پايين تــر از دلــواپســـــــــــي چــــــــــــند متري مانــده تا آوارگــــي ده قــــــــــدم بالاتـــر از بيـــــــچارگــــــــي جنب يک ويــرانه مي پيچي به راست مي رسي در کوچه اي کـــــز آن مـــاست داخــــــــل بن بست تنهــــــايي و درد هـــــست منزلگـــــــــاه چندين دوره گـــرد خـــسته و وامانده از اين ماجــرا در همــان اطراف مي بيني مــرا + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 22:43 توسط امین |
دوست دارم قلمی
بردارم و به يک کاغذ چون برف
سپـيد ، سالها پيله
کنم تا از انبوه گلستان
کمال تو گلی رسم کنم
؛ عقل می گويد:هی
! اين مهم ، کار تو نيست... + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 10:21 توسط امین |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 10:6 توسط امین |
...ادامه + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 9:54 توسط امین |
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 16:33 توسط امین |
اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو گفتم که یک غزل بنویسم برای تو احساس می کنم که کمی پیرتر شدم احساس می کنم که شدم مبتلای تو برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو دل می دهم دوباره به طعم صدای تو از قول من بگو به دلت نرم تر شود بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو! دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد : یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم رخصت بده نفس بکشم در هوای تو
برگزیده از وبلاگ : ازآتش از لب تو + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 23:26 توسط امین |
حرفها دارم ، اما بزنم یا نزنم ؟ با توام با تو خدایا بزنم یا نزنم ؟ همه ی حرف دلم با تو همین است همین چه کنم حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟ عهد کردم دگر از قول وغزل دم نزنم زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم؟ گفته بودم که به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟ به گناهی که تماشای گل روی تو بود خار بر چشم تمنا بزنم یا نزنم ؟ دست در دست، همه عمر در این تردیدم بزنم یا نزنم ؟ ها بزنم یا نزنم ؟ (قیصر امین پور) + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 23:23 توسط امین |
کمی تا قسمتی ابریست چشمان تو انگاری سوارانی که در راهند می گویند می باری تورا چون لحظه های آفتابی دوست می دارم مبادا شعله هایم را بدست باد بسپاری مبادا بعد از آن دیدارهای خیس رویایی مرادر حسرت چشمان سبز خویش بگذاری زمستان بود و سرمایی تنم راسخت می لرزاند ومن در خواب دیدم دردلم خورشید می کاری هوا سرداست ونقش صبح روی جاده می رقصد + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 23:21 توسط امین |
آنکه چشمان تو را این همه زیبا می کرد + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 23:17 توسط امین |
شاید آن روز که سهراب نوشت: + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 22:52 توسط امین |
معلم پای تخته داد می زد و دستانش به زیر پوششی از گرد ... معلم ناله آسا گفت : یک با یک برابر .... نیست ......... + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 15:22 توسط امین |
+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 22:56 توسط امین |
شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو. احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو. از من بریدی بی سبب، من هم گذشتم از دلم . پاینده باشی سهم این ، ایثار باشد مال تو. باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی ، قلبی که مانده پشت این ، دیوار باشد مال تو. چیزی ندارم من دگر، جز یک رمق جان در بدن . حتی همین این یک رمق، صدبار باشد مال تو. جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد. قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو. + نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 22:54 توسط امین |
ناگهان در كوچه ديدم بي وفاي خويش را باز گم كردم ز شادي دست و پاي خويش را گفته بودم بعد از اين بايد فراموشش كنم ديدمش وز ياد بردم گفته هاي خويش را ديدمو آمد به يادم دردمندي هاي دل گرچه غافل بود آن مه مبتلاي خويش را تا به من نزديك شد گفتم سلام اي آشنا گفتم اما هيچ نشنيدم صداي خويش را + نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 22:43 توسط امین |
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک + نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 22:37 توسط امین |
مرا صد بار اگر از خود براني دوستت دارم به زندان جفايت گر کشاني دوستت دارم به پيش خلق گر نتوان حديث عشق را گفتن درون سينه ي تنگم نهاني دوستت دارم به جرم عشق تو صد زخم کاري برجگر دارم جگر سهل است گر خونم فشاني دوستت دارم چه حاصل از جفا کردن چه سود از مهر ورزيدن مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم به چشمان تو سوگند اي گل زيبا مرا هر چند سزاوار حريم خود نداني دوستت دارم + نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 21:33 توسط امین |
اولين ملاقات٬ ايستگاه اتوبوس بود.
ساعت هشت صبح. من و اون تنها. نشسته بود روی نيکت چوبی و چشاش خط کشيده بود به اسفالت داغ خيابون. سير نگاش کردم. هيچ توجهی به دور و برش نداشت. ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود. يه نقاشی منحصر به فرد. غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود. اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد. ديگه عادت کرده بودم. ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من ... بقیه در ادامه ی مطلب + نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386 20:12 توسط امین |
بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
جواب این شعر رو یه آدم با ذوق داده! تو ادامه ی مطلب میتونید بخونیدش + نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 22:32 توسط امین |
دیوانه تر از همه مها این دل ماست *** بگیر این شیشه ی عشقم بزن بر سنگ نابودی بکش این عشق را در دل که روزی باورم بودی ادامه مطلب + نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 19:40 توسط امین |
آدمک آخر دنیاست بخند! آدمک مرگ همین جاســـت بخند... آن خدایی که بزرگش خواندی... به خدا مثل تو تنهاســــت بخند! دست خطی که ترا عاشق کرد ... شوخی کاغــــذی ماســت بخند ! صبح فردا به شبت نیست که نیست... تازه انـــگار که فرداســــت بخند ! راستی آنچه که یادت دادیم... پر زدن نیست که در جاست بخند ! آدمک نغمه آغاز نخوان... به خدا آخر دنیاســت بخند... + نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 19:16 توسط امین |
عصر یک روز بهاری زیر باران ،بی قرار
رد شدی از آخرین پیچ خیابان بهار مثل گلبرگی عرق پوش از نوازش های شرم طعنه می زد گونه ات حتی به نارنج و انار پیش از این آری .اگر می دیدمت ، این سال ها رخنه در روحم نمی کرد این سکوت مرگبار گفتمت بنشین برایم حرف تنهایی بزن غیر عشق اینجا ندارد هیچ حرفی اعتبار بی تو تکرار خزانست و زمستان و ستم بی تو تقویمم تهی از عید و نوروز و بهار بی تعارف از دلت می آید ای خوب نجیب بعد چنین روز و ماه و سال های آزگار باز هم من باشم و تنهایی و دردی غریب باز هم من باشم و شب پرسه های انتظار + نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 19:12 توسط امین |
چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی + نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 18:46 توسط امین |
من ندانستم از اول كه تو بي مهر و وفايي + نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 15:6 توسط امین |
|
| ||||||